حس کسی رو دارم که از یه راه طولانی اومده

خسته از سفر

داره پشت سرشو نگاه میکنه و وسط اون همه هیاهو یادش میفته یه وبلاگی بود که گاهی توش می نوشت

راستش الان که دارم نوشته های قبلیم رو میخونم یه کم بیشتر یاد خودم افتادم ...

بعد از این همه مدت اومدم و دارم چند خط مینوسیم که شاید هیچوقت هیچکس نخونه ... این تلگرام و چه و چه گند زده به دنیای شیرین وبلاگ نویسی ... چه خاطره ها ...

الان دیگه روزگار سی سالم کرده ... الان دیگه یه کسب و کار کوچیک دارم برای خودم ... الان دیگه آقا معلم صدام میکنن ... الان دیگه دوستی هام دیگه تازه نیست شبیه ... نمیدونم شبیه چیه اما بوی تجربه ازش میاد ...

وبلاگمو دوست دارم و بازم مینویسم چون زنده ام ... شکر ...

اما حیف از دوستای قدیمی ... کسایی که هیچوقت ندیدمشون اما انگار روحم بهشون نزدیک بود ... حیف از عصفور و حیف از پسر آبستن ... دخترک دستفروش مترو که بدجور جاش خالیه ... همشون یا پاک شدن یا پشت صفحه رنگین کمانی فیلتر چی ها مخفی ... آدم غصه اش میگیره ... انگار فقط من موندم ... مثل کسی که اشتباهی از جنگ زنده برگشته ...!