در اوج
در اوج گناه
در اوج شرمندگی
در اوج سر افکندگی پیش تو
می خواهم وقیح باشم
می خواهم چشمانم را به گذشته ام ببندم
لحظه ای فراموش کنم
چون فقط اگر فراموش کنم جرات می کنم از حضورت حضور بخواهم
که فراموشی شاید شانس بندگان گنه کارت باشد
که رو به خودت کنند
و رو به خودت بمانند
و از تو بخواهند که گذشته بد فراموش نشدنیشان را ببخشی
که بزرگی کنی که جز بزرگی نمی توانی
خدایا
می خواهم وقیح باشم
وقیح باشم و آرزو کنم
آرزو های قشنگ برای آدم های زشت
آرزو های رنگی برای آدم های سیاه و سفید
خدایا
از تو می خواهم که بخواهیم
بخواهیم و فقط بخواهیم
و جز تو از هیچ نخواهیم
خدایا
از تو می خواهم که چنان که بودی و هستی و خواهی بود
خدای آنان که به یاد تو هستند و نیستند بمانی
من چون موقتیم ... موقتیم
طرز فکرم هم موقتی است
خدایا
هیچ پدری را شرمنده فرزندش نکن
چرا که شرمندگی کارمان است
خدایا
هیچ مردی را شرمنده همسرش نکن
چنانکه خود وعده داده ای نمی کنی
خدایا
تن بیمار بیمارمان را تنها بیمار خود بکن
چرا که گاهی بیمار دیگری می شویم
خدایا
ما فقط ماییم
و تو فقط تو
کجا را سراغ داری که یک به از جمع باشد؟
پس تو ... تو بمان
و ما همه حیران خود کن
که پروانه پی هر گل که رود
در نهایت عاقبتش سوختن در شمع باشد