...

حس کسی رو دارم که از یه راه طولانی اومده

خسته از سفر

داره پشت سرشو نگاه میکنه و وسط اون همه هیاهو یادش میفته یه وبلاگی بود که گاهی توش می نوشت

راستش الان که دارم نوشته های قبلیم رو میخونم یه کم بیشتر یاد خودم افتادم ...

بعد از این همه مدت اومدم و دارم چند خط مینوسیم که شاید هیچوقت هیچکس نخونه ... این تلگرام و چه و چه گند زده به دنیای شیرین وبلاگ نویسی ... چه خاطره ها ...

الان دیگه روزگار سی سالم کرده ... الان دیگه یه کسب و کار کوچیک دارم برای خودم ... الان دیگه آقا معلم صدام میکنن ... الان دیگه دوستی هام دیگه تازه نیست شبیه ... نمیدونم شبیه چیه اما بوی تجربه ازش میاد ...

وبلاگمو دوست دارم و بازم مینویسم چون زنده ام ... شکر ...

اما حیف از دوستای قدیمی ... کسایی که هیچوقت ندیدمشون اما انگار روحم بهشون نزدیک بود ... حیف از عصفور و حیف از پسر آبستن ... دخترک دستفروش مترو که بدجور جاش خالیه ... همشون یا پاک شدن یا پشت صفحه رنگین کمانی فیلتر چی ها مخفی ... آدم غصه اش میگیره ... انگار فقط من موندم ... مثل کسی که اشتباهی از جنگ زنده برگشته ...!

در اوج

خدایا

در اوج گناه

در اوج شرمندگی

در اوج سر افکندگی پیش تو

می خواهم وقیح باشم

می خواهم چشمانم را به گذشته ام ببندم

لحظه ای فراموش کنم

چون فقط اگر فراموش کنم جرات می کنم از حضورت حضور بخواهم

که فراموشی شاید شانس بندگان گنه کارت باشد

که رو به خودت کنند

و رو به خودت بمانند

و از تو بخواهند که گذشته بد فراموش نشدنیشان را ببخشی

که بزرگی کنی که جز بزرگی نمی توانی

خدایا

می خواهم وقیح باشم

وقیح باشم و آرزو کنم

آرزو های قشنگ برای آدم های زشت

آرزو های رنگی برای آدم های سیاه و سفید

خدایا

از تو می خواهم که بخواهیم

بخواهیم و فقط بخواهیم

و جز تو از هیچ نخواهیم

خدایا

از تو می خواهم که چنان که بودی و هستی و خواهی بود

خدای آنان که به یاد تو هستند و نیستند بمانی

من چون موقتیم ... موقتیم

طرز فکرم هم موقتی است

خدایا

هیچ پدری را شرمنده فرزندش نکن

چرا که شرمندگی کارمان است

خدایا

هیچ مردی را شرمنده همسرش نکن

چنانکه خود وعده داده ای نمی کنی

خدایا

تن بیمار بیمارمان را تنها بیمار خود بکن

چرا که گاهی بیمار دیگری می شویم

خدایا

ما فقط ماییم

و تو فقط تو

کجا را سراغ داری که یک به از جمع باشد؟

پس تو ... تو بمان

و ما همه حیران خود کن

که پروانه پی هر گل که رود

در نهایت عاقبتش سوختن در شمع باشد

 

هست

قطره ها که می بارد

بلور ها که می ریزد

لبخند ها که می آیند

تو هستی

ای هستِ هستی ...

...

نگاهت میکنه

چشمات باز میشه

نگاهت میکنه

بلند میشی

نگاهت میکنه

راه میری ... میدویی ... حرف میزنی ... میخوری .............. گناه میکنی ...

اون هنوز داره نگاهت میکنه

نگاهت میکنه و لبخند میزنه

...

...

...

خودتم بخوای نمیتونی پل های پشت سرتو خراب کنی

چون نگاهت میکنه و نمیذاره ...

هنوز امید داره ... همیشه امید داره ...

امید برای ما مال وقتیه که نمیدونیم و تنها کاری که از دستمون بر میاد امید داشته

اما اون میدونه و امید داره ... همینه که خداست ...

خدای باران ... خدای برف ... خدای رحمت ... خدای رحمت ... خدای رحمت ...

آفتاب پاییزی

خوب که آفتاب پهت شد تو اتاقت

یعنی وقتی قشنگ رسید به دیوار اونور اتاقت

یعنی وقتی آفتاب میشه فرش اتاقت

فقط یه کار میتونی بکنی

...

یه پتو بندازی

یه بالشتم بذاری

بعد دعوت آفتابو لبیک بگی ...!

کلا میری از این دنیا

به یه رویا

چنان خواب که نه کمای عمیقی که از دنیا جدات میکنه

حتی خوابم نمیبینی

انگاری یه مدت از دنیا حذفت میکنن

یه مرگ موقت

بعد که بیدار شدی باید کلی فکر کنی که کجا بودی و چی شده

...

فقط نمیدونم چرا همچین اسم ناجوری رو همچین حس خوبی گذاشتن

لَش! ...

اشک

اگر دین جدم جز با ریختن خون من پایدار نمیماند پس ای شمشیر ها مرا در بر گیرید ...

من خورشید را بر سر نیزه ها دیدم ...

گذار

این روزهایم می گذرد

حتی اگر افسوس گذشته را بخورم

یا نگران فردا باشم

می گذرد

چنان بود و چه شد

چنین هست و چه خواهد شد

خود و خدایم داند

من اگر نتوانم ، نتوانم ...

وقتی نمیدونی چی میدونه ...